تاریخ : پنجشنبه 28 بهمن 1395 | 10:46 ق.ظ | نویسنده : رضا حبیبی
بهمن سال 95 هم در حاله گذر است! اینم اولین و احتمالا آخرین پستیه که تو سال 95 میذارم.
دی ماه سال گذشته اینجا نوشتم چقد زود گذشت!  یه جوری گفتم انگار دیگه قراره ازون به بعدش دیگه دیرتر بگذره!
یه سری از سکانس ها رو به زور باید  تحمل کرد. از یه ور دوس داری بگذره تموم شه و از یه سمت هم میگی نه،حیفه ،عمره
من که یه بار بیشتر زندگی نمیکنم. فکرشو کن. یه بی نهایت زمان قبل از به دنیا اومدنمون داریم و یه زمان بی نهایت هم بعد از عمرمون.
و البته یه وسعت بی نهایت از فضا و مکان هم همیشه در همه ی این زمان ها بوده و هست و خواهد بود. توجه کن، بیییی نهایت...
حالا  دقبقا ما وسط همه ی این بی نهایت ها یه فرصت زندگی داریم. قبل و بعدش که نیستیه. حالا این فرصت بی نهایت کوچولو که در یه مکان بی نهایت کوچیک که جزعی از هستی و وجود هستیم ،می صرفه که لذت نبریم ازین سکانس زندگی؟؟؟
پس به جای نشستن و فکر کردن به شرایط، بهتره فقط به  لذت بردن از زندگیمون فکر کنیم که اوضاع و شرایط بیشترش به شانس ربط داره اما لذت بردنه غیر از شانس به خود آدم هم برمیگرده. بهتره به اون قسمتش که به خودمون مربوطه بیشتر  تمرکز کنیم که خربزه آب است!
بدرود




طبقه بندی: روزمره ها، رسم زندگی، دل نوشته ها،

تاریخ : جمعه 18 دی 1394 | 09:06 ب.ظ | نویسنده : رضا حبیبی

چقد زود گذشت همه چی..!





تاریخ : یکشنبه 29 شهریور 1394 | 01:14 ب.ظ | نویسنده : رضا حبیبی
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


تاریخ : شنبه 24 مرداد 1394 | 07:26 ب.ظ | نویسنده : رضا حبیبی

فک می کنم دیگه داره اوکی میشه همه چی !! هممممممههههه  چیااااا

ولی خب . چیزی که واقعیته هنوز چیزی اوکی نشده اما در حال تلاشم که اوکی شه ! 

خلاصه اوکی خیلی خوبه که بشه! هر چی اوکی شه ینی اوکیه!!

امیدوارم برا شما هم همه چی اوکی شه. با تشکر ! وسلام





طبقه بندی: سکانس سربازی،

تاریخ : جمعه 26 دی 1393 | 07:43 ب.ظ | نویسنده : رضا حبیبی
یه سوال دارم . تو از اهدافت بزرگتری که بهشون نمیرسی یا اهدافت برات زیادی بزرگن؟!


طبقه بندی: دل نوشته ها،

تاریخ : سه شنبه 2 دی 1393 | 10:41 ق.ظ | نویسنده : رضا حبیبی

اینروزا  همش .... !




طبقه بندی: روزمره ها،

تاریخ : پنجشنبه 20 آذر 1393 | 10:48 ق.ظ | نویسنده : رضا حبیبی
زیــاد رو آدمــ ـا حِســــاب باز نكــُـن


یـــﮧ روزی


بآ امضــــــــای خودت


حســــابِتو خالی می كنــَــن



✗ مــیدونـــــی چــــی مــــیگم؟





طبقه بندی: رسم زندگی،

تاریخ : چهارشنبه 19 آذر 1393 | 11:28 ق.ظ | نویسنده : رضا حبیبی

چقد بد داره میگذره ای روزا...





طبقه بندی: روزمره ها،

تاریخ : سه شنبه 11 شهریور 1393 | 10:18 ق.ظ | نویسنده : رضا حبیبی

سلام!

 




طبقه بندی: روزمره ها،

سلام اینروزا  یه مشکل داشتم و این بود که  نمیدونستم تنضیمات اینترنت ایرانسل رو روی گوشیم چجوری به صورت دستی وارد کنم هیچ جا تو هیچ سایتی هم ندیدم که نوشته باشه . حتی خیلی ها فک میکردن رو این مدل گوشی تنضیمات gprs نصب نمیشه برا همین حتی از خریدن این گوشی  انصراف داده بودن .  اما بعد  که یاد گرفتم وظیفه خودم دونستم بیام و اینچا توضیح بدم تا هر کی لازمش شد بتونه استفاده کنه.

تنضیمات دستی اینترنت جی پی آر اس GPRS irancell ایرانسل بر روی گوشی موبایل هو آ وی جی۶۱۰  - Huawei G610

 


از داخل تنظیمات گوشی برید more/ بعد mobile network/گزینه ی access point names انتخاب کنید/ یک new APN بسازید و فقط مشخصات زیر وارد کنید:
Name: Irancell-GPRS
APN: mtnirancell
APN protocol و APN roming protocol هم روی IPv4  باشه و دست به هیچی دیگه نزنید. به همین راحتی. اگه سوالی  بود  جواب میدم.




طبقه بندی: اطاعیه (بیانیه)،
برچسب ها: اینترنت موبایل huawei g610،

تاریخ : یکشنبه 8 تیر 1393 | 12:46 ق.ظ | نویسنده : رضا حبیبی
پله ها را بالا رفت هنوز از کاری که می خواست بکند مطمعن نبود در را باز کرد ،نفس عمیقی کشید و برای چند لحضه چشم روی هم گذاشت ،تمام مشکلاتش مثل یک فیلم از مقابل چشمانش گذشت قدمی به جلو برداشت و گفت: مرگ مادرم دوباره قدمی برداشت : بیماری پدر دوباره به جلو رفت :ازدواج تحمیلی با کیوان یه قدم دیگر برداشت سقط بچه همه این ها کافی بود تا در تصمیمش مسمم تر شود .
تمام شب های دلتنگی و نگرانش را روی ان پشت بام به سر می بردو حال می خواست کار را همان جا تمام کند.روی صندلی چوبی نشست و صندلی با صدای چریق چریق مانند شروع به حرکت کرد .به گذشته فکر می کرد ،گذشته هاییی همه چیز خوب بود یاد معلم هنرش افتاد .روز اول وقتی وارد کلاس شد .روی تخته سیاه نوشت :(زندگی در هر لحضه و هر کجا جریان دارد فقط کافیست مرزهای نهفته ان را پدا کنی)
چه قدر دلش برای ان روزها و ان معلم تنگ شده بود .روزی که مادرش مرد ،خوب به یاد داشت تنها در کنار سنگ قبر او نشسته بود که دستی را روی شانه هایش احساس کرد .سرش را بالا اورد معلم هنرش بود با تعجب پرسید خانم شمایین؟
معلم دستش را به گرمی فشرد ،اشک های نشسته روی گونه هایش را پاک کرد ،کنارش نشست و به او خیره شد.انگار می خواست با چشمانش درد دل او را تسکین دهد .
مریم که دیگر نمی تونست تحمل کند ،خود را در اغوش معلم انداخت و بغض نشسته در گلویش را ازاد کرد و با صدای گرفته اش گفت :خانم .....خانم مامان رفت ...مامان نرگسم رفت.
معلم دستی روی سرش کشید و گفت :دخترم زندگی دو روی سکه است .یه روز خوب یه روز بد یه روز غم یه روز شادی .و مکث کوتاهی کردو ادامه داد:زمین گرد و میچرخه ،زنگیه ماهم همینطور مدارم در حال چرخش .مهم اینه توی این چرخش،لیز نخوری و بیفتی حالا بیا می خوام یه جیزی بهت نشون بدم.
معلم او را به طرف سنگ قبری برد و با صدای لرزاتش گقت:دخترم....وقتی مرد .هم سن و سال الان تو بود....
انروز مریم ناباورانه به معلم نگاه می کرد .باورش برای اوهم مشکل بود .ای کاش الان هم معلمش بود تا با صدای ارامش،درد دلش را تسکین بدهد .
بلند شد و به طرف نردهای سفید رفت .یکی از پاهایش را پشت نرده گذاشت .منتظر چیزی بود انگار تردید داشت دستانش به لرزه افتاده بود و باد موهای بلوندش را تکان میداد .موهایش را پشت گوشش برد و عرق های نشسته روی پیشانیش را با گوشه استینش پاک کرد .
سرش را بالا اورد قرص ماه را دید چه قدر زیبا بود دستش را بالا اورد می تونست ماه را لمس کند لبخندی زد ،به عقب برگشت و با خود گفت:این همان مرز نهفته است زندگی دیدن همین قرص ماها است و دوباره جمله معلم را زیر لب زمزمه کرد:زندکی در هر لحضه و هر کجا جریان دارد فقط کافیست مرزهای نهفته ان را پیدا کنی.
زهرا روزگار(لیلی)
   





طبقه بندی: رسم زندگی،

تاریخ : پنجشنبه 1 خرداد 1393 | 03:20 ب.ظ | نویسنده : رضا حبیبی

و اینک

 

 

 

 

پایان دو سال خدمت سربازی

 




طبقه بندی: سکانس سربازی،

تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 | 07:12 ق.ظ | نویسنده : رضا حبیبی
نبووووووووووووووووووووود  یه هفته دیگه ... ! 


طبقه بندی: سکانس سربازی،

تاریخ : سه شنبه 13 اسفند 1392 | 06:15 ب.ظ | نویسنده : رضا حبیبی

سلام. بعد از یه وقفه طولانی وبلاگم رو دارم آپ می کنم

از بس یه مدت اینجا رو آپ نکردم دیگه هیچی هم نمیاد

تو ذهنم که تای‍پ کنم. ولی خوب از اونجایی که اسم مطلب

سکانس سربازی هست در مورد اوضاع اینروزای سکانس

سربازیم مینویسم. هر چند شاید برا شما ها نوشته هام

مسخره به نظر بیاد اما برا کسایی که خدمت رو تجربه

 کرده باشن میتونن درک کنن که چه سختی ای دارم

می کشم و حق دارم که اینا رو بگم. تا نری خدمت نمیتونی

معنی این جمله که داخل پرانتز نوشتمو متوجه شی:

((در حال حاضر۱۷ ماه خدمتم. رفتم تو نکش و پایه خدمتیم

رسیده به ابرو آسمون اما تازه  بعد پیری شدم دو شب!!))

یکی نیس بگه خدایی این حقه که اینجوری بشه؟؟!!

دیگه هیچی . همین نوشته داخل پرانتز خلاصه ای از شرح

سکانس سخت این روزای زندگیمه. وسلام.

 




طبقه بندی: سکانس سربازی،

تاریخ : جمعه 22 آذر 1392 | 09:17 ب.ظ | نویسنده : رضا حبیبی

بدون شرح:

 




طبقه بندی: سکانس سربازی،

تعداد کل صفحات : 10 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • ریه | وبلاگ شخصی | بن تن