تبلیغات
سکانس زندگی - روزمره 42

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

سکانس زندگی
پاییز که میشد ، دلم شور می زد ، می ترسیدم ژاکت یکی از هم کلاسی هایم را پوشیده باشم

 


روزمره 42

سلام . بالاخره درس و امتحانات تموم شد

اگه از 5 سالگی که رفتم مهد کودک بخوام حساب کنم،بعد

 از 17سال درس خوندن دیگه بالاخره فارغ و تحصیل شدم

البته تا وقتی نمره هامو کامل نزدن هنوز دانشجو به حساب میام

حالا ببینم نمره هام چی میشن

برنامه بعدیم پست کردن دفترچه خدمته و بعدم منتظر وایسم

ببینم که کی باید برم خدمت سربازی

کارشناسی ارشد هم که تا نرم خدمت ، نمیرم دنبالش

این خلاصه ای بود از سکانس بعدی زندگیم در چند ماه آینده!

میگم چه خوبه بیکاری!  هیچی مثه بیکاری نمیشه

ای آدم وقت داره!!!

میخوام بشینم چارتا کتاب بخونم تو این مدت بیکاری و یه مقدار

به کارای عقب افتادم برسم . تو این مطلب هم مثه چند مطلب قبلیم

همش در مورد حال و احوال خودم نوشتم (اینجوری خیلیا میگن

خوب به ما چه) برا اینکه یه کم این روند رو تغییر بدم یه مطلب

میزارم که فک میکنم با خوندنش ضرر نمیکنیم

-----------------------------------------------------

خانه ام چه بزرگ است !

همین چند وقت پیش بود که تازه معنی حرفی را که کسی سال ها پیش به من گفته بود، فهمیدم!
 او به من گفته بود: «هیچ خبر داری خانه ات اتاق های زیادی دارد » من راستش عادت کرده بودم این طور فکر کنم که خانه من همین یک اتاق نشیمن خیلی بزرگ و پاکیزه را دارد که اتفاقاً اتاق خیلی قشنگی هم هست. هم خوب تزئینش کرده ام و هم کاملاً پاک و پاکیزه است. همه کارهایم را هم در همین اتاق انجام می دادم. آنجا زندگی می کردم، کار می کردم، سر خودم را گرم می کردم و خلاصه خیلی به من خوش می گذشت. اما آن روزی که به یاد حرف آن آدم افتادم، یکمرتبه هوایی شدم و دیدم این اتاق بزرگ، چندین در دارد و رفتم یک کمی از درها را باز کردم و خدا می داند که پشت آن در چه دیدم! یک اتاق تاریک مرطوب پر از خرت و پرت و تار عنکبوت! واقعاً ترسیدم و نخستین حسی که به من دست داد این بود که در را ببندم و دیگر هرگز آن را باز نکنم. بعد یادم آمد که بالاخره این اتاق هم جزئی از خانه من است و گیریم که هزار بار هم به خودم بگویم که چنین اتاقی در خانه من نیست، ولی هست و چاره ای ندارم که آن را تمیز کنم، خرت و پرت های اضافی را دور بریزم، اسباب و اثاثیه پاکیزه در آن بچینم و در آن زندگی کنم. برای همین جستی زدم توی اتاق و سه چهار ساعت تقلا کردم و عرق ریختم و حاصل کار، اتاق قشنگ آفتابرویی شد که از تماشایش کیف کردم. حالا من دو تا اتاق دارم و می توانم آدم های بیشتری را که دوست دارم، به خانه ام دعوت کنم.
 خانه من هفت در دیگر هم داشت و من هر هفت در را باز کردم. یک در مرا به سوی موسیقی برد، دیگری به سوی نقاشی، سومی به سوی عشق، چهارمی به سوی زیبایی، پنجمی به سوی شادی و... حالا یک عالمه اتاق دارم که همه شان هفت در دارند و این قصه، پایان ندارد.
 هیچ کسی تا به حال نتوانسته است برای اتاق های خانه اش پایانی پیدا کند. این کار را می شود تا بی نهایت ادامه داد.




نویسنده : رضا حبیبی تاریخ : جمعه 16 تیر 1391 موضوع : روزمره ها      نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به سکانس زندگی می باشد.