تبلیغات
سکانس زندگی - روزمره 43

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

سکانس زندگی
پاییز که میشد ، دلم شور می زد ، می ترسیدم ژاکت یکی از هم کلاسی هایم را پوشیده باشم

 


روزمره 43

تمام نمره هامو زدن و

فارغ تحصیل شدم.

خداحافظ دوران دانشجویی.

فک میکنم بهترین دوران زندگیم تموم شد رفت پی کارش

احتمالا دفترچه خدمتو که پست کنم 1 آبان میرم خدمت سربازی

واای خیلی بده....

خدا به دادم برسه

الان که دانشگاهم تموم شده میخوام یه عکس از اولین روزی که رفتم

دانشگاه رو بزارم اما وجدانن نخندینا:

 

پ ن :

خواهیم دید...

کشاورز کم درآمدی بجای تراکتور از اسب پیری برای شخم زدن

 استفاده می کرد. یک روز بعدازظهر اسب در حین کار در مزرعه

 افتاد و مرد. همه روستاییان گفتند:

 «چه اتفاق وحشتناکی! اما کشاورز با آرامش گفت: «خواهیم دید.»

 خونسردی و آرامش او باعث شد که همه افراد روستا گردهم بیایند،

 با او هم عقیده شوند و اسب جدیدی را به او اهدا» کنند. حالا

 همه می گفتند: «چه مرد خوش شانسی»، کشاورز گفت:

«خواهیم دید.» دو روز بعد اسب جدید از پرچین پرید و فرار کرد

. همه گفتند: «چه مرد بدبختی.» کشاورز خندید و گفت:

 «خواهیم دید.» بالاخره، اسب راه خود را پیدا کرد و برگشت.

 همه گفتند: «چه مرد خوش شانسی.» کشاورز گفت:

 «خواهیم دید.» پس از مدتی پسر جوان مرد کشاورز در

 حین سواری با اسب به زمین افتاد و پایش شکست. همه

گفتند: «چه بدشانس.» کشاورز گفت: «خواهیم دید.»

 دو روز بعد ارتش برای سربازگیری به روستا آمد، اما به

دلیل شکستگی پای پسر، او را نپذیرفتند. همه گفتند:

«چه پسر خوش شانسی.» کشاورز خندید و گفت:

«خواهیم دید...»

 




نویسنده : رضا حبیبی تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1391 موضوع : روزمره ها      نظرات ()

نمایش نظرات 1 تا 30

.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به سکانس زندگی می باشد.