تبلیغات
سکانس زندگی - پشت مه غلیظ زندگی

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

سکانس زندگی
پاییز که میشد ، دلم شور می زد ، می ترسیدم ژاکت یکی از هم کلاسی هایم را پوشیده باشم

 


پشت مه غلیظ زندگی
پله ها را بالا رفت هنوز از کاری که می خواست بکند مطمعن نبود در را باز کرد ،نفس عمیقی کشید و برای چند لحضه چشم روی هم گذاشت ،تمام مشکلاتش مثل یک فیلم از مقابل چشمانش گذشت قدمی به جلو برداشت و گفت: مرگ مادرم دوباره قدمی برداشت : بیماری پدر دوباره به جلو رفت :ازدواج تحمیلی با کیوان یه قدم دیگر برداشت سقط بچه همه این ها کافی بود تا در تصمیمش مسمم تر شود .
تمام شب های دلتنگی و نگرانش را روی ان پشت بام به سر می بردو حال می خواست کار را همان جا تمام کند.روی صندلی چوبی نشست و صندلی با صدای چریق چریق مانند شروع به حرکت کرد .به گذشته فکر می کرد ،گذشته هاییی همه چیز خوب بود یاد معلم هنرش افتاد .روز اول وقتی وارد کلاس شد .روی تخته سیاه نوشت :(زندگی در هر لحضه و هر کجا جریان دارد فقط کافیست مرزهای نهفته ان را پدا کنی)
چه قدر دلش برای ان روزها و ان معلم تنگ شده بود .روزی که مادرش مرد ،خوب به یاد داشت تنها در کنار سنگ قبر او نشسته بود که دستی را روی شانه هایش احساس کرد .سرش را بالا اورد معلم هنرش بود با تعجب پرسید خانم شمایین؟
معلم دستش را به گرمی فشرد ،اشک های نشسته روی گونه هایش را پاک کرد ،کنارش نشست و به او خیره شد.انگار می خواست با چشمانش درد دل او را تسکین دهد .
مریم که دیگر نمی تونست تحمل کند ،خود را در اغوش معلم انداخت و بغض نشسته در گلویش را ازاد کرد و با صدای گرفته اش گفت :خانم .....خانم مامان رفت ...مامان نرگسم رفت.
معلم دستی روی سرش کشید و گفت :دخترم زندگی دو روی سکه است .یه روز خوب یه روز بد یه روز غم یه روز شادی .و مکث کوتاهی کردو ادامه داد:زمین گرد و میچرخه ،زنگیه ماهم همینطور مدارم در حال چرخش .مهم اینه توی این چرخش،لیز نخوری و بیفتی حالا بیا می خوام یه جیزی بهت نشون بدم.
معلم او را به طرف سنگ قبری برد و با صدای لرزاتش گقت:دخترم....وقتی مرد .هم سن و سال الان تو بود....
انروز مریم ناباورانه به معلم نگاه می کرد .باورش برای اوهم مشکل بود .ای کاش الان هم معلمش بود تا با صدای ارامش،درد دلش را تسکین بدهد .
بلند شد و به طرف نردهای سفید رفت .یکی از پاهایش را پشت نرده گذاشت .منتظر چیزی بود انگار تردید داشت دستانش به لرزه افتاده بود و باد موهای بلوندش را تکان میداد .موهایش را پشت گوشش برد و عرق های نشسته روی پیشانیش را با گوشه استینش پاک کرد .
سرش را بالا اورد قرص ماه را دید چه قدر زیبا بود دستش را بالا اورد می تونست ماه را لمس کند لبخندی زد ،به عقب برگشت و با خود گفت:این همان مرز نهفته است زندگی دیدن همین قرص ماها است و دوباره جمله معلم را زیر لب زمزمه کرد:زندکی در هر لحضه و هر کجا جریان دارد فقط کافیست مرزهای نهفته ان را پیدا کنی.
زهرا روزگار(لیلی)
   





نویسنده : رضا حبیبی تاریخ : یکشنبه 8 تیر 1393 موضوع : رسم زندگی      نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به سکانس زندگی می باشد.